آذخبر

تا جنینی کار خون‌آشامی است

تا جنینی کار خون‌آشامی است

- اندازه متن +

همیشه در محیطِ های فقیر و غیر دمکراتیک، بجای عقلانیت و خردمندی، شور و احساسات رشد میکنند. امروزه پس از ظهور متفکرانی چون فروید، شوپنهاور و نیچه، مشخص میگردد که انسانها کمتر عقلانی اند و بیشتر تابع احساسات و تعصبات هستند.

(همچنین: وقتی حماقت از عسل شیرین تر می گردد)

بگذارید چند مثال بزنم:
راسل در مورد ارسطو جمله جالبی دارد، ارسطو معتقد بود که تعداد دندانهای زنان، کمتر از مردان است…! ارسطو میتوانست اشتباه نکند و خیلی راحت، تکانی به خودش دهد و از زنِ خود بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد، اما او امتحان نکرد، چون فکر میکرد حتما «می داند»…!

و مشکل زمانیست که یقین داریم که «می دانیم» و روزنه شک و آزمودن را به روی خود میبندیم.

این مثال در مورد نابغه ای چون ارسطو بوده، دیگر 99 درصد آدمها که عقل متوسط دارند، خودتان حدیث مفصل بخوانید!.

در زمان دانشجویی در خوابگاهمان یک پسری بود که خبرچین بود، هر چه در خوابگاه بین دانشجویان میگذشت به مسئولان دانشگاه می رساند و بخاطر همین، دانشجویان او را طرد کرده و تنها مانده بود، گاهی من دلم میسوخت و با او صحبت میکردم…

یک روز خواستم مثلا نصیحت کنم، به او گفتم، ببین! اینجا همه دشمنِ تو هستند، آیا بهتر نیست که در رفتارت تجدید نظر کنی…؟!

در جواب به من، گفت:
«این حرفها چیه؟ اتقاقا من دلم برای شماها میسوزد که در گمراهی هستید، درسته که من تنها هستم و اینجا همه با من دشمن هستند، اما بگو ببینم، مگر پیغبر کم دشمن داشت؟!

هاج و واج مانده بودم…!

خاطراتِ آقای میرمیرانی از اعضای حزب توده را میخواندم که وقتی از مرز غیرقانونی وارد شوروی(بهشت موعود) می گردد در بین راه چشمش به گداهای لاغری می افتد که برای تکه نانی التماس میکردند، تعجب میکند، مگر در شوروی هم میتواند گدا وجود داشته باشد؟
(کوره راهی در غبار…ص42)

یا آقای اصلانی که زمانی از شیفتگان شوروی بود در خاطراتش میگوید که وقتی با آب و ﺗﺎب از پیشرفتهای شوروی و ﮔﺎﮔﺎرﻳﻦ و ﺗﺴﺨﻴﺮِ ﻓﻀﺎ…میگفتم، برادرم که راننده تریلی و ﺧﻂ ﺗﺮاﻧﺰﻳﺖ ﺑﻮد، می خندید، روزی به ﻣﻦ ﮔﻔﺖ:

«ﺑﻴﺎ ﺳﺮوﻳﺲِ ﺑﻌﺪی ﺑﻪ ﻋﻨﻮانِ ﻛﻤﻚ ﺷﻮﻓﺮ، ﺑﺒﺮم ات ﺧﺎرج، و با چشم خودت ﺑﺒﻴﻦ که ﺷﻮﻓﺮا وﻗتی از ﻣﺮزِ ﺗﺮﻛﻴﻪ رد ﻣﻲ ﺷﻦ و ﺑﻪ ﺑﻠﻐﺎرستان می رﺳﻦ، ﭼﻪ ﺣﺎلی میﻛﻨﻦ! ﺧﻮاﻫﺮای ﺑﻠﻮك ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴتی ﺷﻤﺎ، ﺗﻮ ﻫﻤﻮن ﺗﻴﺮﭘﺎرك ﻫﺎی ﻟﺐِ ﻣﺮز واﺳﺘﺎدن و ﺻﻔﺎ … ﻫﻤﻪ ﺷﻮﻓﺮا از ﻣﺮز ﻛﻪ رد می ﺷﻦ و ﺑﻪ ﺑﻠﻐﺎر می رﺳﻦ، داﻣﺎد می ﺷﻦ!»

اما من ﭘﺎﺳﺦ میدادم که ﺗﻤﺎم اﻳﻦ ﺧﺰﻋﺒﻼت، ﺗﺒﻠﻴﻐﺎت اﻣﭙﺮﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﻋﻠﻴﻪ کشورِ ﺳﻮﺳﻴﺎﻟﻴﺴتی می باشد…
(کلاغ و گلسرخ…ص38)

می بینید که یک راننده تریلی از یک تحصیلکرده، اوضاع را بهتر می فهمد، چون ذهنش گرفتار در چنبره موهوماتِ ایدئولوژیکی نیست!
و می بینید که آقای اصلانی حاضر میشود حتی بخاطر اعتقادش بمیرد، اما حاضر نمیشود کنار برادر راننده اش بنشیند تا با چشم خود ببیند که پشت آن دیوار آهنین چه خبر است…!

به نظرم، اگر ایشان در آن زمان میرفت و میدید، شاید باز هم، سیلی واقعیت بیدارش نمی کرد، مگر دهها نفر از رهبران حزب توده مانند طبری یا کیانوری… سی سال در شوروی نزیسته بودند پس چرا پس از برگشت به ایران، همچنان، عاشقِ آن بهشتِ دروغین بودند…؟ً!

تنها اثرِ شلاقِ گذشتِ زمان است که شاید بتواند آن بتون آرمه یِ لعنتیِ ذهنی را که سالها در اثر تربیتِ غلط و محیط مختنق قالب ریزی شده، بترکاند…

من همیشه دلم میسوزد برای کسانی که بخاطر اعتقاداتشان، جوان می میرند و در جهان سوم در حکومتهای عقب مانده، چه بسیار جوانانی که با طیب خاطر بخاطر عقیده شان به استقبال مرگ رفتند و با آفتاب و باد وداع کردند.

سرهنگ سیامک افسر توده ای قبل از اعدامش به حمام رفته ریش اش را خوب اصلاح کرد و بهترین لباسش را پوشید…

وقتی استوار ساقی علتش را پرسید، گفت: میخواهم زیبا بمیرم!

اما مرده شور ریخت آن عقیده ای را ببرد که بخاطر آن انسان باید جوان بمیرد…!

و مرده شور ریخت آن حکومتی را ببرد که بخاطر عقیده، آدم را جوان می کشد!

امروزه وقتی به افکارِ زمان 25 سالگی خودمان فکر میکنیم خنده مان میگیرد!

همیشه برای من سئوال بوده مثلا اگر علیرضا نابدل در 27سالگی یا مسعود احمدزاده در 25سالگی اعدام نمی شدند یا اگر گلسرخیِ در سی سالگی کشته نمی شد و 60 ساله میشد، آیا باز هم حاضر می شد بخاطر آن پرت و پلاهایی که در دادگاه گفت، بمیرد…؟!

بهترین جامعه آنست که تلاش کند مرگِ جوانانش را به تاخیر اندازد تا بالغ گردند تا پوست بیندازند…

و بدترین جامعه آنست که مرگ، سهل الوصولترین و دم دست ترین راه حل باشد…

 

علی مرادی مراغه ای

ارسال دیدگاه
0 دیدگاه

نظر شما در مورد این مطلب چیه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *