روایت صفیه قره باغی فعال اجتماعی از مراسم چهلم محمد امین امیری نوجوان کشته شده در اعتراضات دی ماه زنجان
مسجد شلوغ است.گوشه اى مى نشينم وبه رديف زنانى جشم مى دوزم كه جلوى ورودى روى صندلى نشسته اند. مادر “محمدامين اميرى” آرام است. ماسك زده و چشمانش خيره به روبروست. با بلند شدن اطرافيانش براى ميهمانان بلند مى شود و با نشستن آنها مى نشيند. انكَار خودش متوجه حضور كسى نيست.
لابه لاى صداى قرآن حرف هاى بغل دسترام را مي شنوم كه ذليل اولسونلار, قيجيننان ووروبلار. از پدر مظلومى مى كويد كه خيلى زود پدر و مادرش را از دست داده و حالا داغ فرزند كمرش را شكسته.
محمدامين دو برادر ويك خواهر هم دارد. مى توانم حدس بزنم دخترى كه كنار مادرش ايستاده و بى قرارى مى كند خواهرش است. مداح شعرى از منزوى ميخواند:
“اوغول اؤلسه ديز اسر قارداش اؤلنده بئل اهير” شانه هاى مادر مى لرزد. ديگر توان بلند شدن براى ميهمانان را ندارد.
“دئيسه
عباسه بو اوخ شاه شهيدان قوجالار” مادر ديگر حتى توان نشستن هم ندارد.
خودش را جلوي ميزى كه عكس پسرش را گذاشته اند به زمين مى زند و هاى-هاى گريه مى كند. صداى مداح در ميان شيونها كَم مى شود.
مادر از حال رفته و خواهر صورتش را با دستانش گرفته و مى لرزد. شعر كه تمام مشود مادررا بلند مى كنند كه روى صندلى اش بنشيند.
جگرش آتش گرفته. رو به عكس پسرش فرياد مى زند كه “اؤيوم ييخيلدى، سنى وورانين اؤيو ييخيلسين”. دستش را روى قلبش گذاشته ورو به عكس وبا حسرت حرف مى زند! انگار كه بخواهد قربان صدقه ى قد و بالاى پسرش برود. مسجد يكصدا گريه مى كند… با صداى بلندگوكه حضور فرماندار و رئيس بنياد شهيد را اعلام مى كند صداها فروكش مى كند.
زنى آرام و لنگان به سمت مان مى آيد. بغل دستام كه حالا فهميده من فاميل و همسايه نيستم اشاره مى كند كه مادر بزرگش است. زن شكسته و آرام به ما نزديك مى شود و كنار بغل دستام مى نشيند و هاى-هاى مى گريد: “سيز منيم طايفامسيز، سيز منيم ائليمسيز، گورون نئجه بئليم سيندى”. به صورتش سيلى مى زند كه “من نييه اؤله ميشم. اول من گرك اؤلوردوم”. بغلش مى كنم. انگار كه متوجه غريبه بودن من شده باشد باگريه از نوهاش مگويد “امين گونده منه باش ووراردى، بئله جوان ايدى ، بئله ياخجى نوه ايدى، اؤلئيديم بئله بالا، ائلهمه ديغين جاوانليغا اؤلئيديم بالا…” بغلش ميكنم و گريه ميكنيم.
نفسم بالا نمى آيد. خودم را به بيرون مسجد مى رسانم. جِند نفس كه تازه مى كنم پسر كوجكى عكس محمدامين را به سمتم مى كيرد وبى هيج حرفى نشانم مى دهد. تا بخواهم واكنشى نشان بدهم به سمت نفر بعدى مى رود. جكَرم آتش گرفته. زمين و زمان روى قلبم سنگينى مى كند. نفر كنارام مى كَويد برادرش است دلتنگی میکند.
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟